تبليغاتX
فلسفه.عشق . تکاپو . آینده
لطفا  به اين ادرس مراجعه بفرماييد   

www.hasrat82.parsiblog.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:39  توسط محمد و.م  | 
لطفا  به اين ادرس مراجعه بفرماييد   

www.hasrat82.parsiblog.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:38  توسط محمد و.م  | 
                                                           

مبادا غافل شویم          و روز مرگی ما را از حضور تاریخی خویش غافل کند

 

عصر ما عصر بلا عصر لمس انتها

عصر فقدان حقیقت عصر انکار خدا

عصر تشویش و گله عصر پاپوش و تله

عصر افعی عصر گرگ معصیت های بزرگ

عصر خواری عصر ذلت دورهء کوچ عصر هجرت

موسم بی اعتنائی عصر زندان نه رهائی

عصر دفن واژه ی عشق عصر تهمت عصر بحران

عصر کشتار خلایق عصر شک به عرف و ایمان

روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم

نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم

بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم

جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم

عصر بی هویت من سر بلندی اراذل

جزوه های تکه پاره قوم رنجیده و غافل

عصر بغض و عصر کینه عصر قداره و سینه

قامت انسان به دار کل سهم ما همینه

روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم

نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم

بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم

جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:24  توسط محمد و.م  | 
گفتم
 
نمیدانم که در قید چه هستی
 
خدا یا بت پرستی
 
نمیدانم در این دنیای مهشر
 
به چه عشقی چونین ساکت نشستی
گفت

 
طرفدار خدای عشقم ای یار
 
از این عاشق کشی ها دست بردار
 
که کار بت پرست بی وفایی
 
نه من که غصمه درد جدایی
 
درد جدایی

 
گفتم
 
با تو هرگز نیست کاری
 
که تو خود ناخدای روزگاری
 
به روی زورقی درهم شکسته
 
مثل ماهی که رو ابرا نشسته
 
گفت

 
 
اگر من ناخدایم با خدایم
 
نه کن تو از خدای خود جدای
 
به تو محتاجم ای یار موافق
 
به تو محتاجم ای همراه عاشق
 
به تو محتاجم ای یار موافق
 
به تو محتاجم ای همراه عاشق

 
گفتم
 
خدای عشق تو داره خدایی
 
که تو دینش گناه بی وفایی
 
بگو رندا نمیگویی صد افسوس
 
تو نور ماهی و من نور فانوس
 
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی
 
نفهمیدم که در قید چه هستی
 
گفت

 
من غرق سکوتم تو بخوان
 
پرداز تویی
 
من هیچم و پوچم تو بمان
 
سینه و راز تویی
 
به تو محتاجم ای یار موافق
 
تو محتاجم ای همراه عاشق
 
به تو محتاجم ای یار موافق
 
تو محتاجم ای همراه عاشق

 
گفتم
 
من غرق سکوتم تو بخوان
 
پرداز تویی
 
 
من هیچم و پوچم تو بمان
 
سینه و راز تویی
 
من رو به زبانم
 
آغاز تویی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:18  توسط محمد و.م  | 
زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزای گرفتاری و تنگدستی من
زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است
اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
ز سر منزل مقصود خبر میارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی دین بزرگ ست که بر گردن ماست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:2  توسط محمد و.م  | 
قصه من و غم تو

قصه گل و تگرگه

ترس بي تو زنده بودن

ترس لحظه هاي مرگه

اي براي با تو بودن

بايد از بودن گذشتن

سربه بيداري گرفته

ذهن خواب آلوده من

هميشه ميون قاب

خالي درهاي بسته

طرح اندام قشنگت

پاك و رويايي نشسته

كاش مي شد چشام ببينند

طرح اندام توداره

زنده ميشه جون مي گيره

پا توي اتاق مي ذاره

كاش مي شد صداي پاهات

بپيچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده

سر آفتاب گردونامون

كاش مي شد دوباره باغچه

پر گلهاي تو باشه

غنچه سفيد مريم

با نوازش تو واشه

كاش مي شد اما نميشه

نميشه بياي دوباره

نميشه دستات تو گلدون

گلاي مریم بذاره

كاش مي شد اما نميشه

اين مرام روزگاره

رفتنت هميشگي بود ...

ديگه برگشتن نداره...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:41  توسط محمد و.م  | 
 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد!

                  نمی خواهم بدانم کوزه گر

                                از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

                                      سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

                                     گستاخ و

                                           بازیگوش

و او هر روز پی در پی

                  دم گرم خودش را در

                               گلویم سخت بفشارد .

و خواب

       خفتگان

              خفته را

                     بیدار سازد .

بدینسان بشکند دائم

                  سکوت

                        مرگبارم را ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:28  توسط محمد و.م  | 
www.salijoon.org   عکس های عاشقانه                                Image and video hosting by TinyPic  

اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط محمد و.م  | 

 

http://salijoon.org

زنی می رفت ...  مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 15:53  توسط محمد و.م  | 

در گذر از جاده زندگی آموختم که :

ـ می توان به رفتن ادامه داد خيلی بعد از اينکه تصور کنی ديگر نمی توانی .  

ـ گاهی حق داری عصبانی باشی اما حق نداری ظالم باشی .

ـ اگر به کسی دروغ گفتم بر اين باور نباشم که خيلی زيرک هستم و فقط افراد ديگر را فريفته ام ،مهمتر از آن خود را فريفته ام.

ـ هرگز روابط دوستی را با شخصی که به زير دستان خود احترام نمی گذارد ادامه ندهم.

ـ هر روز صبح که از خواب بر می خيزم خوشحال باشم و به خود تبريک بگويم زيرافرصت ديگری به من داده شده است.

ـ هر چه در زندگی همين الانم رخ می دهد بهترين و خوش يمن ترين اتفاقی است که می توانست رخ دهد و به همين خاطر ذره ای از وقوع آن گله مند نيستم.

ـ جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست .

ـ هر تغييری، هر چند ناخوشايند، هميشه درهايی را به روی وقايع خوشايندتر می گشايد .

ـ من با ديدن محدوديت در خودم خدا را محدود نمی کنم ، چون با خدا همراهم همه چيز ممکن و ميسر است.

ـ فواره سرنگون می شود ، اما زمين گير نمی شود.

ـ عشق ايثار چيزی بيش از تمامی خود است تنها در طلب لبخندی کوچک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:12  توسط محمد و.م  |