تبليغاتX
فلسفه.عشق . تکاپو . آینده

 

بشنو همسفر من از این قصه تلخ راه دشوار

 

ای تو تک چراغ این شب تار

این که گذشتن از کنار قصه ها نیست

این که یه تصویر از سکوت آدما نیست

ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم

ما خود دردیم این نگاهی گذرا نیست

سفر چه تلخه در امتداد اندوه

حس کردن مرگ لحظه ویرانی کوه

هم پای هر بغض شکستن و چکیدن

از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن

بشنو همسفر من با هم رهسپار راه دردیم

با هم لحظه ها را گریه کردیم

ما در صدای بی صدای گریه سوختیم

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم

تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم

تنهائی رفتیم به عجز خود رسیدیم

با هم دوباره زهر تنهائی چشیدیم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:37  توسط محمد و.م  |