تبليغاتX
فلسفه.عشق . تکاپو . آینده
لطفا  به اين ادرس مراجعه بفرماييد   

www.hasrat82.parsiblog.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:39  توسط محمد و.م  | 
لطفا  به اين ادرس مراجعه بفرماييد   

www.hasrat82.parsiblog.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:38  توسط محمد و.م  | 
                                                           

مبادا غافل شویم          و روز مرگی ما را از حضور تاریخی خویش غافل کند

 

عصر ما عصر بلا عصر لمس انتها

عصر فقدان حقیقت عصر انکار خدا

عصر تشویش و گله عصر پاپوش و تله

عصر افعی عصر گرگ معصیت های بزرگ

عصر خواری عصر ذلت دورهء کوچ عصر هجرت

موسم بی اعتنائی عصر زندان نه رهائی

عصر دفن واژه ی عشق عصر تهمت عصر بحران

عصر کشتار خلایق عصر شک به عرف و ایمان

روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم

نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم

بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم

جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم

عصر بی هویت من سر بلندی اراذل

جزوه های تکه پاره قوم رنجیده و غافل

عصر بغض و عصر کینه عصر قداره و سینه

قامت انسان به دار کل سهم ما همینه

روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم

نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم

بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم

جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:24  توسط محمد و.م  | 
گفتم
 
نمیدانم که در قید چه هستی
 
خدا یا بت پرستی
 
نمیدانم در این دنیای مهشر
 
به چه عشقی چونین ساکت نشستی
گفت

 
طرفدار خدای عشقم ای یار
 
از این عاشق کشی ها دست بردار
 
که کار بت پرست بی وفایی
 
نه من که غصمه درد جدایی
 
درد جدایی

 
گفتم
 
با تو هرگز نیست کاری
 
که تو خود ناخدای روزگاری
 
به روی زورقی درهم شکسته
 
مثل ماهی که رو ابرا نشسته
 
گفت

 
 
اگر من ناخدایم با خدایم
 
نه کن تو از خدای خود جدای
 
به تو محتاجم ای یار موافق
 
به تو محتاجم ای همراه عاشق
 
به تو محتاجم ای یار موافق
 
به تو محتاجم ای همراه عاشق

 
گفتم
 
خدای عشق تو داره خدایی
 
که تو دینش گناه بی وفایی
 
بگو رندا نمیگویی صد افسوس
 
تو نور ماهی و من نور فانوس
 
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی
 
نفهمیدم که در قید چه هستی
 
گفت

 
من غرق سکوتم تو بخوان
 
پرداز تویی
 
من هیچم و پوچم تو بمان
 
سینه و راز تویی
 
به تو محتاجم ای یار موافق
 
تو محتاجم ای همراه عاشق
 
به تو محتاجم ای یار موافق
 
تو محتاجم ای همراه عاشق

 
گفتم
 
من غرق سکوتم تو بخوان
 
پرداز تویی
 
 
من هیچم و پوچم تو بمان
 
سینه و راز تویی
 
من رو به زبانم
 
آغاز تویی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:18  توسط محمد و.م  | 
زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزای گرفتاری و تنگدستی من
زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است
اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
ز سر منزل مقصود خبر میارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی دین بزرگ ست که بر گردن ماست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:2  توسط محمد و.م  | 
قصه من و غم تو

قصه گل و تگرگه

ترس بي تو زنده بودن

ترس لحظه هاي مرگه

اي براي با تو بودن

بايد از بودن گذشتن

سربه بيداري گرفته

ذهن خواب آلوده من

هميشه ميون قاب

خالي درهاي بسته

طرح اندام قشنگت

پاك و رويايي نشسته

كاش مي شد چشام ببينند

طرح اندام توداره

زنده ميشه جون مي گيره

پا توي اتاق مي ذاره

كاش مي شد صداي پاهات

بپيچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده

سر آفتاب گردونامون

كاش مي شد دوباره باغچه

پر گلهاي تو باشه

غنچه سفيد مريم

با نوازش تو واشه

كاش مي شد اما نميشه

نميشه بياي دوباره

نميشه دستات تو گلدون

گلاي مریم بذاره

كاش مي شد اما نميشه

اين مرام روزگاره

رفتنت هميشگي بود ...

ديگه برگشتن نداره...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:41  توسط محمد و.م  | 
 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد!

                  نمی خواهم بدانم کوزه گر

                                از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

                                      سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

                                     گستاخ و

                                           بازیگوش

و او هر روز پی در پی

                  دم گرم خودش را در

                               گلویم سخت بفشارد .

و خواب

       خفتگان

              خفته را

                     بیدار سازد .

بدینسان بشکند دائم

                  سکوت

                        مرگبارم را ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:28  توسط محمد و.م  | 
www.salijoon.org   عکس های عاشقانه                                Image and video hosting by TinyPic  

اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط محمد و.م  | 

 

http://salijoon.org

زنی می رفت ...  مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 15:53  توسط محمد و.م  | 

در گذر از جاده زندگی آموختم که :

ـ می توان به رفتن ادامه داد خيلی بعد از اينکه تصور کنی ديگر نمی توانی .  

ـ گاهی حق داری عصبانی باشی اما حق نداری ظالم باشی .

ـ اگر به کسی دروغ گفتم بر اين باور نباشم که خيلی زيرک هستم و فقط افراد ديگر را فريفته ام ،مهمتر از آن خود را فريفته ام.

ـ هرگز روابط دوستی را با شخصی که به زير دستان خود احترام نمی گذارد ادامه ندهم.

ـ هر روز صبح که از خواب بر می خيزم خوشحال باشم و به خود تبريک بگويم زيرافرصت ديگری به من داده شده است.

ـ هر چه در زندگی همين الانم رخ می دهد بهترين و خوش يمن ترين اتفاقی است که می توانست رخ دهد و به همين خاطر ذره ای از وقوع آن گله مند نيستم.

ـ جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست .

ـ هر تغييری، هر چند ناخوشايند، هميشه درهايی را به روی وقايع خوشايندتر می گشايد .

ـ من با ديدن محدوديت در خودم خدا را محدود نمی کنم ، چون با خدا همراهم همه چيز ممکن و ميسر است.

ـ فواره سرنگون می شود ، اما زمين گير نمی شود.

ـ عشق ايثار چيزی بيش از تمامی خود است تنها در طلب لبخندی کوچک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:12  توسط محمد و.م  | 

 

بشنو همسفر من از این قصه تلخ راه دشوار

 

ای تو تک چراغ این شب تار

این که گذشتن از کنار قصه ها نیست

این که یه تصویر از سکوت آدما نیست

ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم

ما خود دردیم این نگاهی گذرا نیست

سفر چه تلخه در امتداد اندوه

حس کردن مرگ لحظه ویرانی کوه

هم پای هر بغض شکستن و چکیدن

از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن

بشنو همسفر من با هم رهسپار راه دردیم

با هم لحظه ها را گریه کردیم

ما در صدای بی صدای گریه سوختیم

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم

تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم

تنهائی رفتیم به عجز خود رسیدیم

با هم دوباره زهر تنهائی چشیدیم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:37  توسط محمد و.م  | 
خیلی وقت پیش شادی های خودم را باختم ....
 
خدا رو مثل یک چیز تکراری از قلب خودم پاک کردم . جوری که وقتی از من میخوان به سمتش بر گردم انگار که چیزی نا شناخته رو به من معرفی میکنن .....
 
من شیطان رو وقتی که داشت از من سو استفاده میکرد کنار زدم ....
 
من خودم رو وقتی که دیدم خودم رو نمیشناسم شکستم ....
 
اراده خودم رو به دست باد دادم چون ازش استفاده نمیکردم ....
 
احساس و قلب خودم رو به رود دادم و براق ترین و زیبا ترین سنگ بسترش رو به جای اون گرفتم ...
 
چشم های خودم رو به خفاش های درخت روبروی خونمون دادم .... خفاش ها و حیوانهای شب روکه همیشه در نزدیکی من بودن ... من چشم های خودم رو به اونها دادم چون در تاریکی نیازی به اونها احساس نمیکردم .....
 
من دفتر نوشته های خودم رو به کسی ندادم .... اون ها رو سوزوندم ..... کسی اون ها رو نمیخواند!!! اگر هم میخواند مطمئنم که به من میخندید .....
چون من خودم هم به خودم میخندم .....
شاید در واقع دارم گریه میکنم.
 
من انقدر ننوشتم و نخوندم  سواد خودم رو هم جا گذاشتم ...... نمیدونم کجا !
 
من وقتی به جواب سوال های خودم رسیدم دیگه سوال های خودم رو فراموش کردم ....
وقتی شنا کردن رو یاد گرفتم که قرق شده بودم .
 
وقتی خدا و شیطان رو شناختم که بهشون پشت کردم .
 
وقتی معنی درد رو فهمیدم که برای اینمه خودم رو نبینم با مشت آیینه اتاقم رو شکوندم ... اون موقع نتونستم داد بزنم و بگم آخ .... چون احساس کردم کسی نمیشنوه ....
 
من وقتی گفتم دوست دارم که کسی نبود بشنوه ....
وقتی خیلی ها خواستن بشنون اون موقع هیچ حرفی از دهان من خارج نمیشد ....
 
 
من تنهایی رو وقتی درک کردم که میخواستم برای آرزو هام دعا کنم ولی نمیدونستم به درگاه کی !
پس نا چار آرزوهای خودم و هم به دست باد دادم .....
 
من لذت اشک ریختن رو وقتی درک کردم که به جای اینکه قطرات اشک از چشمم جاری شه . دلم مثل سنگ سردی که با پتک بکوبن رو سرش خرد شده بود و اشکش سنگی بود .... سنگ هایی که روی گونه های من نبودن ... بلکه به اعماق تاریک وجودم سقوط میکردن .....
 
من اهمیت حرف زدن و ابراز احساس رو وقتی فهمیدم که به خاطر سکوتی که بهش عادت کرده بودم به بی احساسی و سنگ دلی و ..... محکوم شدم .....
 
من دیگه حتی خوابیدن رو دوست ندارم .... چون خیلی وقته که شب به جای آرزو هام و خواب های شیرین کابوس میبینم ..... قبل از خواب کسی بهم شب بخیر نمیگه .... صبح کسی من رو از خواب بیدار نمیکنه و قر نمیزنه که چقدر میخوابی ...........
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 15:51  توسط محمد و.م  | 

انشاءالله!

همه همديگر را حواله مي كنند به كسي كه من نمي دانم كيست ! شما مي دانيد اين

« انشاءالله » كيست كه

اين همه كار بلد است؟

 

سهم مرگ .... ! ! !

 

دلم می خواهد لحظه ای چشم هایم را ببندم

 

تادرپشت تاریکی وظلمت ان تصویری

 

ازرنگین کمان راببینم .

 

دلم می خواهد فقط برای لحظه ای فریاد

 

بزنم ! تابگویم من هم همصدای باد هستم .

 

دلم می خواهد قفسی بسازم تا گریه هایم را

 

پشت میله هایش زندانی کنم . دلم می گوید

 

باریدن حق اسمان است ... می گوید مریم گلی خوشبوست

 

ماهی حق دریاست ... انسان حق زمین ....

 

و مرجان حق زندگی ....

 

اخر دلم میگوید سنگها حق کوهند و قله ها

 

حق برفها ... اما من که هستم ؟

 

سهم کدامین دریا کدامین کوه وووووووووو

 

ویا شاید سهم مــــــــــــــــــــــــــــــــرگ

 

اخر مرگ پایان عشق نیست پایان صداقت نیست

 

و دلم می خواهد تا اوج ابی بیکران پرواز

 

کنم اخر روزی من هم عاشق بودم 

 

اخر این را دلم می گوید ............ ! ! ! ! ! ! !

 

 

 

افاق را گر دیده ام

 

      

        بسیار خوبان دیده ام

 

 

 

 

 

برام دعا کنید تا بتونم از پس زندگی

 

پراز سنگ بربیام خودم خیلی امیدوارنیستم.......... 

 ادما زندگیشون بافکرشون پیش میره

 

یعنی باید همیشه مثبت باشی تا زندگی خوبی

 

داشته باشی ...

 

اما بعضی وقتها مغز ادم هنگ میکنه

 

ونمی تونه مثبت باشه و کم میاره واون

 

وقته که زندگی بهش غلبه میکنه ووووو

 

خوب دیگه سرتون و درد اوردم تا پستی

 

دیگر جاویدان باشید دوستان وووووووو

 

 

 خالق شیطان کیست (البته باید ببینیم  چیزی به نام شیطان یا خدای شیطان وجود دارد) 

چه کسی شیطان را خلق میکند؟

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460-
F) نبود کامل گرماست.

تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان.

در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟

تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."


در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.

 خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:31  توسط محمد و.م  | 

عشق خیس شدن دو دلدار زیر باران نیست

عشق آن است که من چترم را آرام بر سر دلدارم بگیرم

و او هرگز نداند که چرا زیر بارن بود و خیس نشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:35  توسط محمد و.م  | 

می گذشتم شبی از کوچه ی تنهایی خویش

                                 نا امید از همه کس

               غرق در فکرَت ِشیدایی و رسوایی خویش

                        کوچه نوری بجز از تابش مهتاب نداشت

                                                       و در آن نیمۀ شب

                                          لحظه هم در گذر ثانیه ها تاب نداشت

                                                           عشق از دفتر پُر حادثه اش

                                                          کلماتی به من ِ غم زده انشأ می کرد

                                                                                        و دل بی تابم

                                                               در حضور من و آن خلوت شب

                                                     بیم از آن عشق پُر از افسون را

                                                            خوب حاشا می کرد

                                  ناگهان باز شد از کوچۀ دل پنجره ای

                             و گلی سرخ غریبانه به پایین افتاد

                 گر چه بر چهرۀ حیرت زده ام می خندید

            لیک رخساره اش از درد گواهی میداد

        درد ِسختی ناگاه، سینه ام را بفشُرد

                  دلم از آن گل سرخ

              زودتر می پژمرد

تاخت بر ذهن پُر از دغدغه و آشوبم

                           یک سؤال کوتاه

              که پی ِ پاسخ آن هر دری میکوبم

                                      که چرا انسانها؟

                               غافل از راز درون گل سرخ

                               بهر ِ یک لحظه هوسرانی خویش

                               همچو جلاد گل از شاخه جدا می سازند

                                       و پس از لذت کوتاه خود از پنجره ای

                                               گل پرپر شده در کوچه رها می سازند

                                                                           چهرۀ گل از درد

                                                                          سخت در هم شده بود

                                                               زیر احساس گناهی سنگین

                                                                   کمرم خَم شده بود

                                                      نا خداگاه به کف بگرفتم

                                                 آن گل سرخ تماشایی را

                                        گرچه با دیدۀ خود می دیدم

                                  خطر ِ تـُهمَت و رسوایی را

                             در ته ِ تُنگ ِ دلم جا دادم

                        ساقۀ آن گل پرپر شده را

                           آب دادم با اشک

ریشه های تهی از قطرۀ باور شده را

                     غنچه های گل سرخ

                 در درون دل من وا شده بود

                       و سراپای وجودم از شوق

                       زندگی بخش و مسیحا شده بود

                                        بوی ِعطر ِ گل سرخ

                                در مشام ِ همۀ رهگذران می پیچید

                                                       چشمهای گل سرخ

                                                       غافل از وسوسۀ نا اهلان

                                                                     با همه می خندید

                                                                  شاخ و برگش چو نسیم

                                                                               هر طرف پَر میزد

                                                                             و ز ِدیوار دلم

                                                     به همه سر میزد

                                               دلم از غیرت و غم خون شده بود

                                                        زین همه بی مهری

                                                  باز مجنون شده بود

                           خواستم بار دگر تا به کف آرم او را

                 باز گردانمش آن حُجب ِ خوش و نیکو را

              ناگهان رفت در اعماق وجودم خارش

                 خشمگین گشتم و یاد آمد باز

 آن شب و کوچه و آن پنجره و دیوراش

             بعد یک لحظه تفکر کفتم

             شاید این گل آن شب

دل ِ پُر مهر ِ کسی همچو مرا آزُردَست

            کو در آن نیمه شب از پنجره ای

                   آن گل سرخ به من بـِسپُردَست!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:20  توسط محمد و.م  | 

بهت نمی گم دوست دارم

                                       قسم می خورم دوست دارم

بهت نمی گم هرچی بخوای بهت میدم

                                                        چون همه چیز تویی . . .

نمیخوام که خوابتو ببینم

                                     چون خیالت خوش تر از خوابه . . .

اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه گشتی تا روش گریه

 کنی حتما" صدام کن . . . 

                                       صـــــــــــــــــــدام کـــــــــــــــن ...   


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:11  توسط محمد و.م  | 
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:5  توسط محمد و.م  | 
  • + نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 20:15  توسط محمد و.م  | 

    !...عزاداري يا خودآزاري؟ فکر ميکنين اين کارا ثواب داره؟                                                               از نظر نویسنده وبلاگ قمه زنی به طور کلی ناپسندو غیر اخلاقی  و اکیدا ممنوع می باشد شما هم در نظر دادن ازاد می باشید

                                                                                                                                  

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     
     
     
     
     
     
     
     
     

     

    اين عکسها را براي من ايميل کردن و از صاحب اصلي عکسها بيخبرم. اگر عکسها متعلق به شماست و يا صاحب آنها را مي شناسين لطفا به من خبر بدين

    + نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 20:19  توسط محمد و.م  | 
    با عرض سلام خدمت دوست داران وبلاگ سال تحصیلی را به شما تبریک عرض میکنم

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 20:15  توسط محمد و.م  | 
    salam bahone ghashankam
    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:31  توسط محمد و.م  | 

     

    به ابر گفتم عشق چیست؟! بارید

    به باد گفتم عشق چیست؟! وزید

     

    به پروانه گفتم عشق چیست؟! نالید

     

    به گل گفتم عشق چیست؟! پرپر شد

     

    به انسان گفتم عشق چیست؟!

    اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:

    دیوانگیست!!

    + نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 20:15  توسط محمد و.م  | 

    فلسفه عشق

  • چشمه ها با رود خانه ها می آمیزد

    و رود خانه ها با اقیانوس

    باد های آسمانی با احساسی شیرین

    تا ابد با هم در آمیخته اند

    و هیچ مو جودی در جهان ، مجرد نیست

    و هر چیز بنا به قانون الهی

    با هستی دیگری ممزوج می شود

    پس چرا من تو را آرزو نکنم ؟

    ببین! کوهستان آسمان را می بوسد

    و امواج دریا ، یکدیگر را به سینه می فشرند

    و هیچ گلی بخشیده نخواهد شد

    اگر گل دیگری را خوار بشمارد

    و آفتاب زمین را در آغوش می گیرد

    بگو تمام این عشق و نوازشها

    چه ارزشی دارند

    اگر تو معشوق من نباشی ؟! ....

     
    نمی دانم چگونه بگویم ...............
    اما چاره چیست..............
    از حقیقت گریزی نیست....همه عاشق می شوند و سرانجام اکثر عشقها ناکامی است......اگر انسانیم اگر عقل و احساس داریم...اگر همه از یک پدر و مادریم......چرا باید چنین باشد.....چطور است که گروهی می توانند احساس گروهی دیگر را به بازی بگیرند....چطور است که عده ای می توانند
    روی عشق و احساسشان خط بطلان بکشند....حقیقتا غریب دنیایی است
    این دنیای وانفسا و عجیب شوقی براوردن غرایز...........
    می گویند عش ابدی از ان خداست.........واقعا چنین است ولی باید قبول کرد
    تا عشق دنیوی نباشد نمی توان به عشق ابدی دست یافت.........
    حتی گروهی انقدر جرات یافته اند که ارضائ غریزه را با عشق یکی می دانند و خود هوس بازشان را عاشق معرفی می کنند.......همانها هستند
    که عشقشان چون شمعی است که با بر امدن افتاب رنگ می بازد.......
    اما عده ای دیگر همان عاشقان حقیقی اند....همانطور که مجنون و فرهاد
    و بیژن بودند........ اینهایند که خورشیدند....ایشان سلامت و خوشی خود را در سعادت و سلامت معشوق می بینند ...
    راستی چه فلسفه ای است......فلسفه عشق که تا کنون هیچ فیلسوفی
    در باب ان به موفقیتی نایل نگشته......................
    گاه ارزو میکنم بجای شاخ نبات حافظ...لیلی مجنون ..یا شیرین فرهاد بودم
    اما حال که چنین نیست ایا نمی توانم خود مجنون یا فرهاد یا.........باشم.
    و ای کاش همه مجنون بودند بی لیلی ........همه فرهاد بودند بی شیرین
    ..................وای کاش همه از یاد میبردند این دنیای فانی و این عشقهای
    مادی را که سبب ساز سقوط انسانیت و بشریت شده.............
    ای کاش بجای فلسفه اقتصاد...حقوق و سیاست فقط وفقط فلسفه عشق
    وجود داشت........که اگر چنین بود دیگر نیازی به ان فلسفه ها نداشیم
  • + نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 20:1  توسط محمد و.م  | 
    + نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 20:10  توسط محمد و.م  |